تبليغاتX
تب باران


تب باران

تنهایی زمانی به سراغمان می آید که فراموش کنیم خداوند بهترین مونس مان است

تو رازی و ما راز

به اسم هر چه که می دانی. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد. و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، که پرده، اندکی کنار رفت هزار راز روی زمین ریخت. رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان. رازی هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چکید. در این سوی رازناک پرده، آدمیان رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل سه دسته شدند.

گروهی گفتند:هرگز رازی نبوده، هرگز و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم.و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید که در گشودن همان راز نخستین وابمانید.

و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز ، رازی است در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز.تو بگو که چه باید کرد و چگونه باید رفت. خدا گفت: نام شما را مومن می گذارم، خود، شما راه را خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لا به لای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد.

و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید. و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد. گروه دوم در گشودن راز اولین واماند. و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستی رازناک به سلامت گذشتند.

                                                              عرفان نظرآهاری

 

نويسنده: فاطمه تاريخ: جمعه 1 آبان1388 موضوع: لينک اين پست

دوست

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و باتمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای اینه تفسیر کرد

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه کودکی باد را صدا می کرد

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح سنگ دست کشیدیم

و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم

و بارها دیدیم

که با چه قدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چه قدر تنها ماندیم

                                                     سهراب سپهری

نويسنده: فاطمه تاريخ: جمعه 10 مهر1388 موضوع: لينک اين پست

مادر

صبحگاهان، چشم در چشم آسمان می‏گشایی و طلوع عشق را در کوچه‏های مادرانگی‏ات به تصویر می‏ایستی.

 ای مهربان!

ستاره‏ها، شبانه‏های بی‏قراری‏ات را هرشب در گوش مهتاب زمزمه می‏کنند.

به ققنوس می‏مانی که هر روز بال و پر عاشقی‏اش را شعله‏های سوزان عشق، خاکستر می‏کند و دوباره از خاکسترش ققنوس عاشق زاده می‏شود.

امید، تکثیر نگاه توست که هر سپیده به جستجوی آفتاب می‏رود. عشق، تنها واژه قاموس زندگی‏ات و ایثار، قانون همیشه دست‏های مادرانه تو است.

موج در موج اقیانوس، حکایت وسعت دلی است که چون صدف، زیباترین مرواریدهای مهر را در خود جای داده است.

ای خوب! نگاهت که می‏کنم، آرامشی عمیق در تاروپود جانم ریشه می‏دواند.

صدایت که در کوچه‏های پر پیچ‏وخم وجودم می‏پیچد، گرمای آفتابی بهاری را بر سلول سلول خاطرم حس می‏کنم. بزرگی و جاودان.

غنچه‏های نجابت، در دامان پر عطوفت تو به گل می‏نشینند. جاده‏های آبی محبت زیر گام‏های تو است.

بهار عاطفه با آهنگ قلب تو آغاز می‏شود. لبخندهایت، مسیر هفت آسمان را چون پرنده‏ای سپید بال می‏گشاید.

نفس‏های معطرت، از سمت همان بهشتی می‏وزد که روزی پذیرای قدم‏هایت خواهد شد.

تو غرور آفرینشی.

باران، طراوت وجود توست. چهارفصل زمین، در قلب بی‏تاب تو خلاصه می‏شود. از دامن توست که مردان و زنان بزرگ، پا به عرصه وجود می‏گذارند.

بغض‏هایت را در گلو می‏فشاری تا اشک‏های گرمت، خانه را مه آلود نکند. ای وسیع خستگی‏ناپذیر!

ناملایمات روزگار هرگز نمی‏تواند بر رودخانه پرخروش محبت تو سدّی باشد. متبرک باد نام بلندت که تا همیشه بر پیشانی تاریخ عاشقانه‏های جهان می‏درخشد!

و امیدوارم هیچ مادری درد و رنج نبیند

که او امتداد فاطمه‏ است

نويسنده: فاطمه تاريخ: دوشنبه 30 شهریور1388 موضوع: لينک اين پست

دعا

سلام به تمام بازدید کنندگان تب باران.

شهادت امیرالمومنین علی(ع) رو به همه شما عزیزان تسلیت می گم.

توی این شبهای عزیز وقتی قرآن رو بر سر می گیرین و با تمام وجودتون ، با چشم های خیس نوای دل نشین بک یا الله رو بر زبان جاری می کنید

برای سلامتی مادرم دعا کنید

نويسنده: فاطمه تاريخ: پنجشنبه 19 شهریور1388 موضوع: لينک اين پست


زندگی:

زندگی سخت است!

خطر کن!

وارد بازی شو!

چه چیزی از دست می دهی؟

با دستهای تهی آمده ایم،

و با دستهای تهی خواهیم رفت.

نه،چیزی نیست که از دست بدهیم

فرصت بسیار کوتاه به ما داده اند

تا سر زنده باشیم

تا ترانه ای زیبا بخوانیم

و فرصت به پایان خواهد رسید

آری،این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!

مرگ:

مرگ تنها برای کسانی زیباست که

زیبا زندگی کرده اند!

از زندگی نهراسیده اند!

شهامت زندگی کردن را داشته اند!

کسانی که عشق ورزیده اند،

دست افشانده اند،

و زندگی را جشن گرفته اند!

پس،

هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،

که گویی آخرین لحظه است

و کسی چه می داند؟

شاید آخرین لحظه باشد!

 

 

نويسنده: فاطمه تاريخ: یکشنبه 8 شهریور1388 موضوع: لينک اين پست

حکایت نگاه نابینای بینا به زندگی

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اطاقی اش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها درباره همسر،خانواده و دوران سربازی شان صحبت می کردندو هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیز هایی که از بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقی اش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریچه زیبایی داشت، مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی در آب سرگرم بودند. درختان کهن و آشیانه پرندگان به شاخسار های آن تصویر زیبایی را به وجود آورده بود همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و لبخندی که بر لبانش می نشست حکایت از احساس لطیفی بود که در دل او به وجود آمده بود. هفته ها سپری شد و دو بیمار با این مناظر زندگی می کردند.

یک روز مرد کنار پنجره مُرد و مستخدمان بیمارستان جسد اورا از اتاق بیرون بردند مرد دیگر که بسیار ناراحت بود درخواست کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد. مرد به آرامی و با درد بسیارخود را به سمت پنجره کشاند تا بتواند آن مناظر زیبا را با چشمان خودش به یاد دوستش ببیند همین که نگاه کرد باورش نمی شد چیزی را که می دید غیر قابل قبول بود، یک دیوار بلند،فقط یک دیوار بلند‌! همین!مرد حیرتناک به پرستار گفت:که هم اتاقی اش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرد، پس چه شد...؟!

«پرستار به سادگی گفت: ولی آن مرد کاملآ نابینا بود!»

نويسنده: فاطمه تاريخ: سه شنبه 27 مرداد1388 موضوع: لينک اين پست

عقاب

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.




چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.

نويسنده: فاطمه تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد1388 موضوع: لينک اين پست

از بزرگان

 اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان کارکرد مغزشان یک میلیونوم معده شان بود اکنون کره زمین تعریف دیگری داشت .  

                                                                     «انشتین»

وقتی می خواهی بنویسی «زندگی» نیم نگاهی به انتهای خط داشته باش که کج نروی.

                                                                     «ژوزف مورفی»

زندگی همجون جرقه ای از زمان میان دو ابدیت است و ما هرگز طالع دوباره دیدن آن را نداریم.

                                                                     «توماس کارلایل»

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد دلیل آن است که شما چیز زیادی از او نخواسته اید.

                                                                     «مارسل پیره ور»

دلیل این که نمی خندید آن نیست که پیر شده ایدشما پیر می شوید چون نمی خندید.

                                                                     «لوئیز هی»

عشق یعنی شناخت، عشق به بوی دیدارهای گه گاه زنده است، با دوری و نزدیکی در نوسان است، امّا دوست داشتن از این دنیاها بیگانه‌ است، سرد نمیشود چون داغ نیست، دوست داشتن زیباست...

                                                                     « دکتر علی شریعتی»

مادر فردی نیست که به او تکیه کنیم بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد.

                                                                     «دروتی کانفیلد فیشر»

نويسنده: فاطمه تاريخ: پنجشنبه 1 مرداد1388 موضوع: لينک اين پست

جمعه دیگر هم گذشت...

عمریست که از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش تنها ماندیم

او منتظر است تا که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

 

نويسنده: فاطمه تاريخ: جمعه 12 تیر1388 موضوع: لينک اين پست

جهان را ادامه می دهیم

امانت خدا بر زمین مانده بود.آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان.خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد‌ قول نخستین و بیعت اولین را.

پیامبر گفت:ای آدمیان ای آدمیان این امانت از آن شماست. بر دوش کشید.این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست. پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را. اما کسی به یاد نیاورد.

پیامبر گفت: عشق است. عشق است. عشق است که بر زمین مانده است. مجال اندک است و فرصت کوتاه.شتاب کنید وگرنه نوبت عاشقی می گذرد. اما کسی به عشق نیندیشید.

پیامبر گفت: آنچه نامش زندگی است نه خیال است نه بازی. امتحان است. وتنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است زیستن.اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نگفت.

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد.

به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم.

عرفان نظر آهاری

نويسنده: فاطمه تاريخ: جمعه 5 تیر1388 موضوع: لينک اين پست

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

پیامبری از کنار خانه ما رد شد . باران گرفت.مادرم گفت: چه بارانی می آید. پدرم گفت: بهار است . و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است .

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباس های ما خاکی بود. او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد و ناگهانهزار گنجشک عاشق از انگشتان درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند. و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد. اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم: امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد. امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت: کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

کتاب «پیامبری از کنار خانه ما رد شد» 

نویسنده:«عرفان نظر آهاری»

نويسنده: فاطمه تاريخ: جمعه 29 خرداد1388 موضوع: لينک اين پست

بستگی دارد

یک توپ بسکتبال در دستان من 19 دلار می ارزد.یک توپ بسکتبال در دستان مایکل جردن 33 میلیون دلار می ارزد.

بستگی به ان دارد در دستان چه کسی قرار داشته باشد.

یک توپ بیسبال در دستان من 6 دلار ارزش دارد.یک توپ بیسبال در دستان لاجر کلمنس 4/75 میلیون دلار میارزد.

بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی قرا ر داشته باشد.

یک راکت تنیس در دستان من بی ارزش است.یک راکت تنیس در دستان اندره اگاسیس میلیون ها دلار می ارزد.

بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی قرار داشته باشد.

یک عصا در دستان من شاید بتواند فقط یک سگ عصبانی را دور کند یک عصا در دستان موسی دریایی را به دو نیمه میکند.

بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی قرار داشته باشد

.دو ماهی و پنج تکه نان در دستهای من دو ساندویچ ماهی هستند.دو ماهی و پنج تکه نان در دستان عیسی میتواند هزاران نفراسیر نماید.

بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی باشد.

.................................................. ......

نکته :

پس تمامی غم ها،ناامیدی ها،نگرانی ها،ترس ها،امید ها و ارزو هایت راو تمام خانواده و دوستان واعضای فامیلت را به دستان خداوند بزرگ بسپار. زیرا بستگی به ان دارد که در دستان چه کسی قرار داشته باشد

این مطلب از فرشته جون هست

نويسنده: فاطمه تاريخ: جمعه 4 اردیبهشت1388 موضوع: لينک اين پست

و این آغاز انسان بود

از بهشت که بیرون آمد دارای اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد‌‌. زمینی آکنده از شر و خیر آکنده از حق و از باطل از خطا و از صواب و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو بازخواهی گشت وگرنه ...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت واماندبود. می ترسید مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را میهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.انسان دست هایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت پاداش به گزیدن است. عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود

کتاب «پیامبری از کنار خانه ما رد شد»

نویسنده :عرفان نظر آهاری

نويسنده: فاطمه تاريخ: چهارشنبه 19 فروردین1388 موضوع: لينک اين پست

نشانی

خانه ی دوست کجاست؟در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و

به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به دخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازهی پر های صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اشاتید زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

 می خانه ی دوست کجاست؟

                                                              سهراب سپهری

نويسنده: فاطمه تاريخ: سه شنبه 4 فروردین1388 موضوع: لينک اين پست


© All Rights Reserved to (کلیه ی حقوق متعلق به همزاد کویر میباشد هر گونه کپی برداری پیگرد قانونی دارد)hamzadekavir.Blogfa.com / Theme by:
H A M E D.HASHEMI