تب باران
ایمان ترانه ی آدمی است. قناری بی ترانه میمیرد و آدمی بی ایمان
سلام دوستای خوبم ببخشید دیر آپلاین کردم.به دلیل این که امسال کنکوری هستم و باید حسابی درس بخونم تا بعد از کنکور نمیتونم وب رو به روز کنم.
راستی خیلی خیلی واسم دعا کنید!!!
تا۱۴/۴/۹۱ خدانگدار

چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پرواز ها را پر شکستند؟
چرا آوازها را سر بریدند؟
پس از کشف قفس پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سر در گم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سرد پیچید؟
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟
چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت؟
چه شد آن آرزوهای بهاری؟
چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری؟
چرا لای کتابی خشک کردند
برای یادگاری پیچکی را؟
به دفترهای خود سنجاقکی کردند
پرپروانه و سنجاقکی را؟
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمانها
به روی ما همیشه باز باشد
خدا بال و پر و پرواز شان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند
قیصر امین پور
تب باران ۲۶/۲/۹۰
پ.ن:با سلام به همه دوستان عزیزم. این متن یکی از خاطرات دلنشین دوران شیرین کودکی ام بود. امیدوارم از این نوشته خوشتون بیاد.
ای کوچکم!
ای تو که محکوم به قانون نبودن شده ای
ای تو که آرام خفته ای بی دغدغه
هنوز نیامده رفتی
هنوز فردا را ندیده رفتی
چه شب هایی که با گریه هایت گریه کردم
و با درد هایت درد کشیدم
چه شب هایی که بر بالینت لالایی سر دادم
اما تو امروز بی لالایی خواب رفته ای
ای عزیزکم!جایت خالی است در گوشه گوشه فرداها
در گوشه گوشه خوبی ها
هیچ کس به اندازه تو زندگی را نفهمید
هیچ کس به اندازه تو عبور را نفهمید
حال قلبت امید قلب های درمانده
و چشم هایت نوری برای چشم های منتظر است
«آری تو کوچکترین بزرگواری»
تب باران
پ.ن:سلام به همه دوستان عزیز.این شعر سروده خودم بود و موضوع اون درمورد کودکی ۶ ساله است که بعد از مرگ مغزی اعضای بدنش رو احیا می کنن. امیدوارم خوشتون اومده باشه.

ولادت امیرالمومنین علی(ع) را به تمام شما عزیزان به خصوص به پدران عزیز تبریک میگم![]()
پدر عزیزم!بوسه بر دستان صبورت و نگاه به لبخند مهربانت وجودم را سرشار از زندگی می کند و از بخشنده ترین بخشندگان می خواهم که تو را به من ببخشاند.![]()
پدر مهربانم روزت مبارک![]()
ما گفتیم: ای عموی زنجیرباف! زنجیرهایت را پاره کن که زنجیر، سزاوار دیوان است، نه آدمیان که آزادی، سرود فرشتگان است و رهایی، آرزوی انسان.
او نمی شنید، زیرا گرفتار بندهای خود بود و هیچ زنجیربافی نیست که خود در زنجیر نباشد.
فصلی گذشت و سرانجام او دانست تنها آنکه سرود رهایی دیگران را سرمی دهد، خود نیز طعم رهایی را خواهد چشید. پس زنجیرهای خود را پاره کرد و زنجیرهای دیگران را هم. و آنها را پشت کوه های دور انداخت.
پرنده آزاد شد و درخت آزاد شد و بابا آمد، با صدای بابونه و باران با صدای جویبار و قناری. و با خود شکوفه آورد و لبخند.
***
عموی زنجیرباف، زنجیرهای پوسیده و خودِ کهنه اش را دور انداخت؛ و از جهان نام تازه ای طلب کرد و از آن پس ما او را نوروز صدا کردیم.
***
نام مادرم ، بهار است. و ما دوازده فرزندیم. خواهر بزرگم، فروردین و برادر کوچکم، اسفند است. پدرم، بازگشته است، پیروز و عمویم نوروز، پیش ماست. و مادر به شکرانه این شادمانی، سفره ای می چیند و جشنی می گیرد.
اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
مادر می گوید: ما عاشقی می کنیم و پاکی، آنقدر تا سوگ سیاووش را به شور سیاووش بدل کنیم.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران، عشق را یکریز شنا کند.
مادر می گوید: ما همه ماهیانیم بی تاب دریای دوست.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوار سیمرغ است. مبادا که گنجشکی کنیم و زاغی و طاووسی، که سیمرغ ما را می طلبد.
مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
***
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین
می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.
عرفان نظرآهاری
و آنگاه بهار فرا می رسد![]()
سلام
![]()
سال نو رو به تمام شما بازدید کنندگان عزیز تبریک میگم امیدوارم سال۹۰ سالی پر از برکت و خوشی براتون باشه!![]()
![]()
پیشاپیش ولادت امام رضا(ع) رو به همه شما تبریک میگم.
زهرا کوچولوی هفت ساله به خاطر عفونت خونی توی بیمارستان تحت مراقبت ویژه هست و چشم انتظار دست های رو به آسمان شما.
برای سلامتیش دعا کنید
خداوند گفت:سوگند به اسبان دونده ای که نفس نفس می زنند؛
سوگند به اسبانی که به سم از سنگ آتش می جهانند؛
اسبان شنیدند و چنین شد که بی تاب شدند و چنین شد که دویدند، چنان که از سنگ آتش جهید.
اسبان تا همیشه خواهند دوید از اشتیاق آن که خدانام شان را برده است؛
خداوند گفت: سوگند به انجیر و سوگند به زیتون. و زیتون انجیر شنیدند
چنین شد که رسم روییدن پا گرفت و سبزی آغاز شد و چنین شد که دانه شکفتن آموخت و خاک رویاندن و چنین شد که انجیر جوانه زدو زیتون میوه داد؛
خداوند گفت: سوگند به آفتاب و روشنی اش. سوگند به ماه چون از پی آن بر آید
سوگند به روز چون گیتی را روشن کند و سوگند به شب چون فرو پوشد وسوگند به آسمان و سوگند به زمین؛
آن ها شنیدند و چنین شد که آفتاب بالا آمد و ماه از پی اش. و چنین شد که روز روشن شد و شب فرو پوشید. و چنین شد که آسمان بالا بلند شد وزمین فروتن؛
و انسان بود و می دید که خداوند به اسب و به انجیر قسم می خورد، به ماه و به خورشید و به هر چیز بزرگ و کوچک؛و آن گاه دانست که جهان معبدی مقدس است و هر چه در آن است متبرک و مبارک است؛
پس انسان مومنانه رو به خدا ایستاد و تقدیس کرد اسب و زیتون وماه را، آفتاب را و انجیر و آسمان را...
عرفان نظر آهاری
سلام طاعات و عبادات تون قبول.
امشب شب جمعه است و آخرین مهلت . بیاین امشب همه ی دعاها و آرزوهامون رو کنار بزاریم و فقط برای ظهور امام زمان (عج) قرآن بر سر بگیریم و خالصانه خدا رو صدا بزنیم.
اللهم عجل لولیک الفرج
به نام خداوند بخشنده مهربان
ما این قرآن را در شب قدر نازل کردیم (۱)و چه تو را به عظمت این شب قدرآگاه تواند کرد (۲)شب قدر از هزار ماه بهتر و بالاتر است(۳)در این شب فرشتگان و روح به اذن خدا از هر فرمان نازل می گردند (۴)این شب رحمت و سلامت و تهنیت است تا صبحگاه(۵)
سوره قدر
باسلام.
شهادت امیرالمومنین علی (ع)رو به همه شما سوگواران تسلیت میگم . توی این شب های عزیز وقتی قرآن رو بر سر می گیرید و با دل های پاکتون خدا را صدا می زنید ما رو از یاد نبرید.
التماس دعا
واژه ای با طعم تلخ
که با ظهور تو گم میشود
امروز روز تولد توست
روز تولد عشق و انتظار
ای گل نرگس
رد پای انتظار در دل خسته ام موج می زند
و در چشمهای همیشه منتظرم
که به نگاه آسمان گره خورده
و عاشقانه تو را می خواند
بگذار ساده بگویم
هر شب دست های خالی ام را به آسمان می سپارم
و با تمام هستی ام در انتظار تو می مانم
در انتظار دیدنت و ظهورت
ای گل نرگس
تب باران ۲/۵/۸۹
با سلام به تمام بازدید کنندگان تب باران.نماز و روزه هاتون قبول. این متن رو به مناسبت نیمه شعبان نوشته بودم که چون من در سفر بودم از یکی از دوستان خواهش کرده بودم که آپلاین کنه ولی فراموش کرده بود.
امید وارم از این نوشته لذت برده باشید.
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود.
شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
شیطان با خودش می گفت: کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که می شد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش …
و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد: کاش مردم نابینا می شدند. نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم.
***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت!
شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود.
***
حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید.
چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم .
چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم.
وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی.
خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن.
خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن.
خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن.
***
حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم.
خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟
عرفان نظر آهاری
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت :یا رب ازچه خارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ،من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی!
| Design By : Night Melody |


